می گه موقع کالبد شکافی تو کلاس فقط دست جسد که دل آدم رو می لرزونه
.
خیلی بد که کل اعتماد به نفس آدم مدیون یه خط لب باشه
|
Saturday, July 28, 2007 28.7.07
153
کلی از اینکه روزنوشتم شده گاه نوشت ناراحتم.. باشد که از خجالت چرت و پرت های توی مخم در بیام و همینطور لطف همه جبران شه
شده بودم حیدرزاده بدون ذائقه ی شعر سرایی آخرش شد این مصرع
....درد چشمی کشیدم که مپرس
چشمام اکس ترکانده بودند شبها هم عینک آفتابی می زدیم.. یادش بخیر که واسه ی این که خودمان را خر کرده باشیم به خودمان قول یک عینک آفتابی مارک دار داده بودیم که آخرش شد همان که پزشک از روی ترحم بهمان داد
گفتیم یک بار بدون کمک جهت یابی کنیم که بدطوری خوردیم به چهارچوب در و یک بادمجان بالای پیشانی رخ نمود
اولین تصویر بعد از بیرون آمدن از اتاق صورت نگران مادرم بود که به همه اش می ارزید
کسی کمپوت بهمان نداد اما خدا را شکر چندتایی صدای اس ام اس شنیدیم که به یاری دخترخاله جان همه اش لو رفت
هر چه فحش بلد بودبم و یادمان رفته بود یا در پرونده ای قایم کرده بودیم نثار شد به سابقه دارانی که می گفتند" فقط یکم چشم آدم می سوزه" عمرا اگه به این درد عالم بودیم و تن به این حر کت مازوخیستی و بکش و خشگلم کن می دادیم. اما هر که می خواهد چشمش روحانی نبیند بگوییم که "فقط یکم اولش چشم آدم می سوزه" حلالمان کنید
آخرشم اینکه آقایون خوش تیپ محترم عیال دار و بی عیال، مرد و نامرد، همگی روزتون مبارک باشه
|
Sunday, July 22, 2007 22.7.07
152
می خوام فردا بدم چشمام رو عمل کنند
باشد که دیگر کسی را روحانی نبینیم
I will have lasik eye surgery
Hope not see anybody divine again
|
Wednesday, July 18, 2007 18.7.07
151
گاهی آنقدر دور که نزدیک
گاهی آنقدر زشت که زیبا
گاهی آنقدر دروغ که وفادار
Somewhen so far that seems near
Sometimes so ugly as if pretty
And sometimes so lie as though faithful
باید زبان اشاره رو یاد بگیرم
!اینطور راحت تر می شه باهات ارتباط برقرار کرد عزیزم
I think i have to learn sign-language to speak with you
It's a better way to have relationship with you honey!
|
Sunday, July 15, 2007 15.7.07
150
کلیدهای قلبم از درهایش بیشتراند حیف، شاه کلیدش را گم کرده ام
Keys for my heart are more than it's locks
Alack, i lost it's master key
|
Wednesday, July 11, 2007 11.7.07
149
دوستم را خواهم دید همین چند ساعتی دیگر
یار دبستانیم، همان که بهترین روزهای زندگیمان را همسایه بودیم
گرچه نیمی از این یازده- دوازده سال نصف کره ی زمین فاصله ی مان بود
یادم می آید بافتن را با موهای او یاد گرفتم
سالها حرف داریم که باید به ساعتی کوچکشان کنیم
I'll meet my friend in some hours
My old friend, who was my neighborhood in best days of our life
It was half of earth distance between us, in these years
I remember that i learnt braiding, first with her hair
Too much things are to talk about but we should cut most of them out
|
Tuesday, July 10, 2007 10.7.07
148
آره، الان وقتش که بیای و همه چیز رو خراب کنی
Yes, It's the time that you can come and decay everything
|
Saturday, July 07, 2007 7.7.07
147
کیف بزرگ صورتیش آدم رو وادار می کنه وسط جمعیت بشناستش
.
Her big pink bag make us to know her in public.
بنده هم اکنون دارم یکی از تازه ترین مهارتهام رو به رختون می کشم، اونم اینکه رو دکمه های کیبورم حروف فارسی نداره اما من ازحفظ دارم می تایپم! آخه استعداد تا کجا دیگه؟
.
Now i'm showing you my newest skill, that is typing Persian with a keyboard which hasn't Farsi characters on it's keys
|
Wednesday, July 04, 2007 4.7.07
146
آنقدر خسته ام کرد این دو روز که حتی خنک ترین شربت های آبلیمو هم جواب نمی دهد
I'm so tired of tow last days, that even icy lemonades are not enough
|
Sunday, July 01, 2007 1.7.07
145
این آینه ها هستند که چهره ی تو را اخمو و چشمانت را پر از اشک میکنند
.
چون آنها از خودت هم زودتر حرف دلت را می شنوند
.
They are mirrors that make your face moody or your eyes full of tears
.
Because they hear your heart's secrets before yourself.