هوای گرفته
برخوردهای سنگین
قدمهای تند و کوتاه
چهره های مضطرب
نگاه های غمگین
دستهای بی حوصله
فکرهای خالی
گاهی سکوت مفرط
زمین یخ زده
تولد کودک او را خوشحال نکرد
نفسهای سخت
خنده های زشت
اشک های بی ارزش
تابلویی از شهر من
ما را چه شده؟
مرگ شیوع کرده
می بینمش همه جا دور گردنمان پیچیده
عادت کردیم به عروسک شدن های خاکستری
بندهایمان به جایی آویزان نیست
آرایشش می کنیم روزهارا
زشتتر می شوند
چه کسی از تماشای این نمایش بی حیا نمی ترسد؟
|