قدیما خیلی قدیما پسر که بعد از تعریفات مادر از مرمری و اناری بودن دختر میومد خاستگاریش دخترا می رفتن پشت دراتاق کناری و واسه اینکه حتی صداشونم مورد توجه نباشه دستشون رو توی دهنشون می ذاشتن.. گاهی ویار می کنم مراسم خاستگاریم اینجوری بشه
.
:این بیت شعر که نمی دونم از کیه به مهارت خاصی برای خواندن احتیاج داره من رو چند دقیقه ای مشغول خودش کرد
" بتابستان ز مستان می تو مستان بتا بستان ز مستان می زمستان "
|